سلام م م م
ميدونم مدتى هست خيلى خيلى تنبل شدم بيام خاطرات دختر ها رو بنويسم ولى خوب كار ها م خيلى زياد شده مدرسه پا ر ميدا ۲ماهی هست با ز شده و كلاس هاى دانشگاه خودم هم شروع شده.
ميدونم مدتى هست خيلى خيلى تنبل شدم بيام خاطرات دختر ها رو بنويسم ولى خوب كار ها م خيلى زياد شده مدرسه پا ر ميدا ۲ماهی هست با ز شده و كلاس هاى دانشگاه خودم هم شروع شده.
پا ر ميدا هم كلاس باله و پيانوش شروع شده دوشنبه از مدرسه كه ميگيرمش بايد سرىع ببرم كلاس باله بعد چهارشنبه ها هم همين طور روز هاى ۵ شنبه هم آخرين زنگ مدرسه ش ميرن استخر بعد من ميرم ميگيرم ميبرمش كلاس پيانو خدايىش دلم واسه ش مى سوزه چون طفلک خيلى خسته ميشه .روز ها ى شنبه هم كلاس تنیس داره چون شنبه و ۱ شنبه خونه هست خيلى راحت هست واسه ش روز ها ى شنبه رو خدا رو شكر بابا ش لطف ميكنن مى برن كلاس 
از درس ها ش بگم كه واقعا خيلى سخت شده جدول ضرب هايى ۳ رقمى دارند و رسم كه ما تو دوره راهنمائى داشتیم
گاهى خودم و بابا ش با هاش كار ميكنيم ولى خوب واسه ش ترجيح داديم معلم خصوصى هم بگيريم.
فعلا كه همه چى در مورد پا ر ميدا خوب داره پيش ميره ایشاالله تا آخر سال همين جور باشه. 
حالا از آمیتیس جيگر بگم كه چند وقتى هست صبح ها با باباش هست تا من برم كلاس واقعا باباش خوب ازش نگهدار اى ميكنه البته اين هم دختر خانمى هست .الان مدتى هست اين شعر رو واسه ش ميخونم و اون سرش رو تكون ميده همراه با شعر خوندن من موش موش آومد ز پشت غالب پنير يواش يواش در آومد به به چه خوشمزه به به چه خوشمزه الهى الهى گربه موش رو
نگيره اگر بگيره بمیره عاشق اين شعر و شعر من در آوردى كلاغ هست (اين شعر رو مامان خودم وقتى بچه بودم واسه م مى خوند) :کلاغه ميگه غار غارامیتیس مياد بريم كار مامانش ميگه نه حالا زوده نه حالا زوده البته مامان ميگفت سحر مياد بريم كار
كلى از شنيدن اين ۲ شعر لذت مى بره . خدا رو شكر از غذا بيشتر از شير استقبال ميكنه .
واسش چند وقتى هست رو روئک خريدم خيلى خوشش مياد توش باشه و بازى كنه
كمى هم حرف ميزنه مثلا ماما و بابا ميگه البته نه خيلى واضح ولى ميگه بيشتر وقت ها . اصلا خوشش نمى آد دراز بکشه وقتى بيدار هست دوست داره همش بشینه يا تو بغل باشه.
دوتا دندون خوشگل هم در آورده قد يه برنج .خاله جونش زحمت كشيدن(ایران) واسش آش دندونى درست كردند و تو همسایه ها پخش كردند مرسى خاله دوست داريم. 

پا ر ميدا در حال رفتن به مدرسه
مادر جون بابا م به سفارشت گوش داد بهم كباب داد تا به لثه م بمالم
آمیتیس در مطب دكتر ش
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط سحر
چند وقت بود كه تصميم داشتم پارميدا رو
ببرم disney land اين شنبه تصميمم رو عملى كردم سعى كردم يه كارى
كنم كه واقعا بهش خوش بگذره اين بود كه جمعه شب واسش سالاد الویه درست كردم كه
ساندويچ ببريم من اين غذا رو سالى ۱ بار درست ميكنم
با وجود اين كه ميدونم
پارمیداعاشق اين غذا هست . ولى خوب کالریش خيلى بالا هست 
شنبه ساعت ۸ از خونه زديم بيرون و آمیتیس و باباش رو باهم
تنها گذاشتيم كه اون ۲ تا هم با هم خوش باشند .
چون هم از پاريس دور هست
هم بچه كلافه ميشه ما ۸ صبح رفتيم و ۱ شب بر گشتيم تازه با وجود اين كه اسباب بازى
هائى كه دفعه هاى پيش سوار شده بوديم رو سوار نشديم باز هم نصفش موند واسه بار بعد
ولى اين اولين بار
بود كه disney با پارميدا خوش گذشت چون من فهميدم واقعا دخترم بزرگ شده
چون نه مثل دفعات پيش غر زد نه اسباب بازى خواستش چون ما هر بار اون جا
ميرفتيم كلى هم اسباب بازى بايد می خریدیم . (هر چند كه ديگه چيزى هم
نمونده ما برا ش بخريم) لباس سیندرلاو مينى و زيبايى خفته رو داره همه عروسك ها ى
شخصيت هاى disney رو هم داره ولى اين دفعه بر عكس دفعات قبل فقط دلش
ميخواست وسيله ها رو سوار شيم.واقعا هم شجاع بود چون وقتى سوار ترن هوائى و چند
وسيله ترسناك شديم من واقعا با تمام وجودم جيغ ميكشيدم و ميترسيدم ولى پارميدا همش
كيف ميكرد
تو اين مدت هم از هر فرصتى استفاده ميكرديم و زنگ ميزديم
احوال پدر و دختر هم ميگرفتيم كه اونها هم واسه خود شون خوش بودند و مشغول بازى
بودند.
كه سامى هم
يه ظرف کمپوت رو كه من تو ۳ بار به آميتیس میدم يه دفعه داده بود به آميتیس
خلاصه اين كه خيلى به من و دخترم خوش گذشت و كلى هم آخر شب
آتيش با زی نگاه كرديم و بر گشتيم .
از سامى هم به خاطر همكاريش متشكريم ایشاالله باز هم از اين
همكار ى ها انجام بدند و ما رو خوش حال كنند 
ب.ن= اگه گفتيد ۲۰ مرداد چه خبر؟؟تولد يه فرشته كوچولو تولد فرشته
كوچولو خونه آزاده فرزان. فرزان جون تولد ت مبارك
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط سحر
اين روز ها خيلى دلم گرفته حس و حال هيچ كارى رو ندارم يه چند وقتى واسم مهمون آومد و با مهمون ها مون چند روزى به مسافرت رفتيم كمى روحیه مون بهتر شده ولى همچنان افسردگى دامن همه مون رو گرفته خدا باعث و بانى ش رو لعنت كنه...
اول از پارميداى قشنگم بگم كه سال تحصيلى اش رو با موفقيت تموم كرد و كلى واسه من و باباش A آورد تو كارنامه اش .از دست خطش بگم كه خيلى عالى هست و معلمش از دست خطش بسيار بسيار راضى .فقط آخر دفتر چه پايان سال تحصيلى ش باز معلمش تاکید كرده كه خيلى پر حرف هست و با هاش صحبت كنيم كه اين عادت رو ترك كنه.چند ماه بود كه از ما ميخواست براش nintend ds بخريم كه من هم قول داده بودم اگر خوب بشه امتياز ها ش براش ميخريم كه تعطيلات ش شروعِ شد ازبس گفت كه همون روز اول تعطیلات واسش خريديم.
كه خيلى هم گرون واسه مون تموم شد
چون هم فيلم ش گرون بود هم خود ش مخصوصأ فيلم ش كه تكرارى ميشه و هر چند وقت يك بار بايد باز بخريم .
اين جا مثل ايران نيست كه واسه اوقات فراغت بچه ها كلاس هاى مختلف باشه وقتى تعطيلات هست یعنی واقعا تعطیلات هست .براى سال تحصيلى همه كلاس ها باز ميشه كه واقعا بچه ها تو تابستون استراحت كنند كه من دوباره براى ادامه باله و پيانو و كلاس زبان ثبت نامش كردم.
امسال واسه سال تحصيلى جديد هم تصميم گرفتم واسش دوباره كيف و لوازم تحرير نخرم چون مال سال پيش همه نو موندن و دوست ندارم از حالا پر توقعِ بار بياد.رفتارش با آمیتیس خيلى خيلى خوب شده و مثل يه آدم بزرگ با آمیتیس بازى ميكنه و خيلى خيلى مواظبش هست البته گاهى دز حسادتش بالا ميزنه .خيلى با بابا ش بهش خوش ميگذره و با هم كلى سينما موزه و پارك ميرن .چند روزى هم رفتيم مسافرت ولى من اصلا بهم خوش نگذشت خيلى دلگير م براى هموطنام و خانواده م به خصوص كه ما فرانسه زندگى ميكنيم كه مقام اول دنيا رو در دمكراسى داره وقتى نگاه به مردم فارغ از غمش ميكنم يه اه ميكشم كه واقعا واقعا غصه م ميگيره...
پا ر ميدا عاشق هری پاتر هست تموم دى وى دى ها ش رو هفته اى چند بار نگاه ميكنه واسه همين روز اول اکران قسمت ۶ هری پا تر باباش رو مجبور كرد برن سينما خدا رو شكر به هر دو نفر خوش گذشته بود
راستى پارميدا جون اينجا بايد يه اعتراف كوچك كنم كه بعد ها شايد خودت از اين كار مامان خوشحال بشى...چون تو ميوه نمى خورى مامان مجبور هست با چند تا ميوه واست سالاد ميوه درست كنه و روش شير بریزه و الكى به تو بگه كه خامه ريخته تا تو بخورى 
حالا بريم سر ترپچه نقلى خودم كه ديگه چيزى نمونده مامان باباش درسته قورتش بدن بس كه خوشمزه شده
تا ماشين شروعِ به حركت ميكنه شروعِ به اوازخوندن ميكنه .تو وان حموم ش اونقدر پاهاش رو تكون ميده كه آب همه جا رو ميگيره عاشق حموم كردن هست به خصوص كه وقتى حمومش ميدم باباش و خواهرش هم ميان كنار ش و با هاش با زی ميكنند .خدا رو شكر واکسن ۴ماهکی رو زد و ديگه تا ۱۲ ماهکی واکسن نداره .مدتى هست كه انداختمش به غذا خوردن بهش فرنی و لعاب برنج و پوره سبزىجات ميدم كه خدا رو شكر استقبال ميكنه آخه پا رمیداسر غذا خوردن خيلى اذيتمون ميكرد .
خيلى دوست داره وقتى بيدار هست با هاش حرف بزنيم وقتى بيدار ميشه ميذارم تو کریرش و مى برمش تو آشپزخونه كنار خودم كار هام رو انجام ميدم.غلت زدن هم بلد هست ولى اصلا به خودش زحمت نميده وقتى از يه چيزى خيلى خيلى خو شش بياد به طرفش غلت ميخوره در غير اين صورت مثل يه کوالاترجيح ميده سر جا ش بمونه.از خارش لثه ش هم كه نگو مکافاتى شده و گاهى دستش رو تا مچ فرو مى بره تو دهنش كه خودش حالش به هم ميخوره .
وقتى واسه يه چيزى ذوق ميكنه دست و پاها ش رو با شدت هر چه تمامتر به زمين مى کوبه طورى كه وقتى تو تختش هست واسه آويز رو تخت ش اين كار رو ميكنه كه سام ميگه الان هست كه تختش بشكنه .
خلاصه بگم كه هر دو تا يه جور شيرين شدن و حسابى من و بابا شون رو غرق دنياى خود شون كردند هر كدوم به سبك خودش و من و سام با لحظه لحظه نفس كشيدن شون نفس ميكشيم و زندگى ميكنيم و با شادى ها ى كودكانه هر كدوم شون غرق شادى و لذت مى شيم.گل هاى قشنگ دوست تون داريم .
پ ن:پارسال همچين روزى بود ما فهميدیم يه مسافر كوچولو داریم
اين هم nintend ds كه خوشبختانه ساعتهاباهاش مشغول می شی
دست خط خانمی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط سحر
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط سحر
بعضى از دوستان معنی نام آمیتیس رو خواسته بودن آمیتیس علاوه بر اينكه نام يه سنگ شفاء بخش هست معنی ايرانیش اين هست=
شاهدخت ايراني نوهي كياكسار پادشاه ماد كه پس از آن كه نبرد بين شام و بابل و مصر با مادها به صلح انجاميد به خواست پادشاه وقت كه پدرش بود، به همسری بخت النصر پادشاه مصر در آمد
اين هفته ما سخت در گير بوديم آ میتیس مريض شده بود و اصلا شير نمى خورد و كاكا هم اصلا نمى كرد خلاصه داستانى شده بود ۳ روزتموم روش هاى مامان و خواهرم و ديگران رو انجام دادم عناب دادم بهش ترنجبىن روغن زیتون و...... اما فايده نداشت طورى شده بود وقتى زنگ ميزدم ايران تا گوشى رو بر مى داشتن ميگفتند الو آمیتیس كاكا كرد؟
و.... دختر ساكت مامان اصلا عصبى شده بود و جيغ هاى بنفش ميكشيد آخر سررفتيم دكتر. دكتر ش يه پودرمسهل كننده و يه شربت داد و گفت اگر دوباره موفق نشد فردا بيارش دوباره .تازه كلى ما رو ترسوند و يه دارو هم داد و گفت اگر اسهال شد فورا اين دارو رو شروعِ كن ما آومديم خونه و دارو هم داديم اما خبرى از جناب كاكا نشد (اون فوتبالیست رو نميگم كه اسمش كاكا هست ها)كاكا در فرهنگ لغت مردمان اينجا یعنی pp حالا بماند كه گزارش گران فوتبال اين جا وقتى اسم كاكا مياد چقدر مى خندند آخى چقدر دلم واسه كاكا مى سوزه ..... خوب از مرحله پرت شدم... بله كاكا خان تشريف فرما نشدن و دختر ما هم كلى واسه اومدن كاكا اشك ريخت حتى مادر و خواهرش رو هم به گريه انداخت كه همه خانوادگى دست به دامن كاكا شده بوديم د بيا...اما نيومد 
كه نتيجه ش اين شد باز به دكتر مراجعه كرديم و دكترش مارك شير خشك و آب معدنی رو كه با اون واسه ش شير درست ميكردم عوض كرد و كلى هم شيكم بچه ام رو ماساژ داد.اين سامى خان ما هم از بس پيشنهادات زيبا دارند هميشه!!! پشنهاد دادن كه از مطب دكتر بريم فروشگاه خريد كنيم خلاصه ما هم با كله قبول كرديم وسط خرید متوجه شديم كه جناب كاكا ما رو مفتخر كردن و تشريف آوردن اون هم چه تشريف اوردنی تمام لباس هاى آمیتیس و کالسکه ش و... كلا تا كله اووم.....
و مارو مفتخر فرموده بودند و جيغ هاى بنفش آمیتیس همه فروشگاه رو بهم ريخته بود (من همه چى با خودم داشتم ولى خودم رو براى حوادث غير مترقبه این مدلی آماده نکرده بودم چون به يك بشكه آب احتياج داشتم
اين شد كه كليه خريد ها رو همون جور وسط فروشگاه رها كرده و با سرعت ۱۲۰ كيلومتر در ساعت و با جيغ هاى بنفش بسيار به خانه آمديم .......
اين بود آخر هفته دل انگيز سحر و دخترانش 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 توسط سحر
دختر قشنگ مامان امروز وارد دومين ماه زندگىش شد.امیتیس الان يك هفته هست كه آبله مرغون گرفته و خيلى بى تابی ميكنه الهى مامان واسش بمیره انگار خيلى درد داشت روز هاى اول همش از خواب مى پريد و بى قراری ميكرد شير هم نمى خورد انگار تو دهنش آبله مرغون شده بود .ميخواستم واسش واکسن آبله مرغون بزنم كه دكترش گفت از۶ ماهگی به بعدميشه واسش زد.
خانم كوچولو هم مثل به دنيا اومدنش عجله داشت و قبل از۶ماهگی ابله مرغون شد
روز چهارشنبه بايد واکسن۲ماهکی رو بزنه رو هر دوتا رونای تپلى و خوشگلش دكتر واسش اسپرى سر كننده داده كه از ۱ساعت قبلش واسش بزنم. ديگه من رو كاملا مى شناسه و تا ميام كنار تختش واسم لبخند ميزنه و حرف ميزنه (البته به سبك خودش)از آويز رو تختش خيلى خوشش مياد كلى هم با عروسك هايى آويز تختش حرف ميزنه و تا موزيكش قطع ميشه فورا صداش در مياد وقتى پارمیدا جونم واسش ادا در مياره كاملا ميفهمه و واسه پارمیدامى خنده
قربون هر دو تا گلهاى خوشگلم برم الهی
ازپارمیدای گُلم بگم كه واسه خودش خانمى شده و اين هفته ۳ تا اجراى مختلف واسه كلاس باله ش تو سالن تاترشهر داشت و واقعافوق العاده اجرا كرد و كلى هم تشويق شد و خدا رو شكر خيلى پيشرفت كرده ولى متاسفانه عكس ازش ندارم چون فقط فيلم بردارى كردم اونم باامیتیس كه روزها ى اول ابله مرغونش بود ببينيد حالا چه فيلمى شده
چون يه دستم به کالسکه امیتیس بودو اون رو تكون ميدادم كه بيدار نشه سالن رو رو سرش بذاره با يه دستم فيلم مى گرفتم كه پارمیدا وقتى فيلم رو ديد كلى غر زد چرا دستت لرزش داشته موقع فيلمبردارى
البته چند تا عكس با دوربين فيلم بردارى گرفتم كه زياد جالب نشده . فقط ۱ اشكال كوچولو داره اونم اينه كه امیتیس روخيلى دستكارى ميكنه و گاهى وقت ها صداش رو در مياره
كه اونم اقتضای سنش هست و چند سال هم تنها بوده كه طبيعى هست و ما سعى ميكنيم حواسش رو پرت كنيم .
ازپارمیدای گُلم بگم كه واسه خودش خانمى شده و اين هفته ۳ تا اجراى مختلف واسه كلاس باله ش تو سالن تاترشهر داشت و واقعافوق العاده اجرا كرد و كلى هم تشويق شد و خدا رو شكر خيلى پيشرفت كرده ولى متاسفانه عكس ازش ندارم چون فقط فيلم بردارى كردم اونم باامیتیس كه روزها ى اول ابله مرغونش بود ببينيد حالا چه فيلمى شدهروز هاى شنبه هم كه خود ش و بابا ش تعطیل هستن چند ساعتی ميرن دوچرخه سوارى الان هم دونفرى رفتن شديدا هم اينجا داره بارون مى باره كه من نميدونم الان تو چه وضعیتی هستن
هر دوتا شون هم دوچرخه بردن.
نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 توسط سحر
امروز خواهرم بر گشت ايران از خونه تا فرودگاه و لحظه آخر همش گريه كرديم وقتى از فرودگاه به خونه بر ميگشتيم بارون هم نم نم شروعِ به باریدن كرد آومدم به خواهرم زنگ بزنم كه چه ساعتی برن دنبال خواهر بزرگه فرودگاه كه شنيدن خبر سقوط پسر ۱۷ ساله دختر عموم ازکوه ( در روز ۱۰ فروردين )شوك بزرگى به من وارد كرد و غم هام رو تكميل كرد .سبحان عزيزم اصلا باور نمى كنم اين قدر زود از پيش ما پر كشيدى و رفتى انقدر گريه كردم و جيغ كشيدم ...... آخه عزيزم تو كه ميدونستى مامانت خيلى تو زندگيش درد و سختى كشيده حد اقل به خاطر مامان نمیرفتی سبحان قشنگم اصلا نمى تونم باور كنم... آخه اى خداى بزرگ خاطره حقش نبود پسرش جلو چشم ها ش پر پر بشه خاطره دختر عموم تو سن ۵ سالگى تو تصادف مادرش رو از دست داد و تو سن ۱۲ سالگى عموم شهيد شدتنها دل خوشیش به بچه هاش بود كه خدا اولين نو گل زندگيش رو جلو چشم خودش پر پر كرد اى خدا جونم آخه چرا با بعضی از ما آدم ها اين كار رو ميكنى؟؟؟؟؟؟؟چرااااااااااااا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 توسط سحر
اول از همه يه چيز ی بگم بعد خاطره زایمانم رو بنويسم و اون اين كه لذت داشتن بچه دوم واقعا يه چيز ديگه هست يه لذت كه پر از تجربه داشتن نى نى اول هست .هرگِز فكر نمى كردم هيچ موجودى رو به اندازه پارمیدا دوست داشته باشم اما الان دلم واسه اين جيگر ضعف ميره چقدر اين باردارى و اين زایمان واسه من شيرين و لذت بخش بود
روز يكشنبه ۱۸ اسفند با درد شديد معده ساعت ۵ صبح از خواب بيدار شدم و ۱ ليوان چاى نبات درست كردم و خوردم بعد از اون كلى بالا آوردم فكر كردم مسموم شدم آخه شب قبل خواهرم رو برده بوديم بيرون و بيرون شام خورده بوديم ديگه خوابم نبرد نشستم كمى وب گردى كردم و تى وى نگاه كردم بعد پارمیدا بيدار شد صبحونه شو دادم بعدصبحونه خواهرم و سامى رو آماده كردم خودم چيزى میلم نكشيد و و گفتم من خستم و رفتم خوابيدم واسه نهار سام بيدارم كرد اصلامیل نداشتم
روز يكشنبه ۱۸ اسفند با درد شديد معده ساعت ۵ صبح از خواب بيدار شدم و ۱ ليوان چاى نبات درست كردم و خوردم بعد از اون كلى بالا آوردم فكر كردم مسموم شدم آخه شب قبل خواهرم رو برده بوديم بيرون و بيرون شام خورده بوديم ديگه خوابم نبرد نشستم كمى وب گردى كردم و تى وى نگاه كردم بعد پارمیدا بيدار شد صبحونه شو دادم بعدصبحونه خواهرم و سامى رو آماده كردم خودم چيزى میلم نكشيد و و گفتم من خستم و رفتم خوابيدم واسه نهار سام بيدارم كرد اصلامیل نداشتم
همين جور افتادم تو تخت تا عصرى خواهر م چند بارچاى نبات واسم آورد گفت شايد سرما خورده باشم خيال خودم هم كمى راحت بود چون قرار بود پنج شنبه سزارین بشم تازه ۵ شنبه ميرفتم تو هفته ۳۷ چون دكتر م معتقد بود نبايد بذاريم بچه زياد وزن بگيره (به خاطر اتفاق قبلى)خواهرم عصرى پارمیدا رو برد بيرون تا من استراحت كنم كه ديدم تب و لرز شديدى كردم وقتى
تبم رو اندازه گرفتم ۳۸.۵ تب داشتم وقتى خواهرم آومد گفت بهتر هست برم بيمارستان ولى من ميگفتم نه چيزى نيست حالم خوب هست فردا ش قرار بود برم واسه نوار قلب و كنترل حركت بچه گفتم فردا صبح ميرم ولى ديدم نه حالم داره همش بد تر ميشه
وسا یل امیتیس و خودم رو از هفته ها قبل حاضر كرده بودم ولى هر كدوم تو يه ساك مال امیتیس تو ساك خودش مال من هم تو ساك خودم ولى بيمارستان بهمون گفته بود مال هر ۲ تا مون بايد تو يه چمدون باشه اين بود كه خواهرم چمدون رو آورد پايين واسم تموم وسایلمون رو گذاشتم تو يه چمدون
زنگ زدم سامى از سر كار بياد دنبالم ديگه تا اون آمد ساعت حدودا ۲۲.۳۰ دقيقه بود من هم تو اين فاصله يه دوش گرفتم و موهامو بروشینگ كردم
ديگه سامى آومد و وسایل رو گذاشت تو ماشين من هم باخواهرم و پارمیدا خدا حافظى كردم هر چند ته دلم ميگفتم الان من رو ميفرستن خونه چون اصلا درد نداشتم ولى با اين وجود با خواهرم وپارمیدا رو بوسی كردم
خواهرم هم تأكيد كرد حتما باهاش تماس بگيريم و بگيم چى شده وقتى رسيديم بیمارستان به سامى گفتم ساك مون رو نیاروبذار داخل ماشين ببینیم چى ميشه خلاصه رفتيم بخش اورزانس و توضيح دادم كه امروز تب و لرز و حالت تهوع داشتم اول فشار خون گرفتن بعد تبم رو اندازه گرفتن كه گفت نرمال هست من هم گفتم نه امروز همش در حال نوسان بوده بعد آزمایش ادرار گرفتن گفتن همين جا منتظر باشید تا ماما بياد و نوار قلب بچه و حركتش زير دستگاه كنترل بشه
بعد از چند دقيقه يه خانم بد اخلاق آومد و گفت مسموم شدى حتما... بعد همين كه دستگاه نوار قلب رو به بدنم وصل كرد به ما چيزى نگفت ولى فورا رفت ۲ نفر از دكتر هاى بخش رو آورد تا اومدن سریع گفتن اتاق عمل رو آماده كنيد من هم داد زدم گفتم الان؟؟؟؟؟گفتن بله اشك تو چشم هام جمعِ شده بود از شدت خوشحالى خداى من یعنی تا چند دقيقه ديگه امیتیس مياد تو بغلم يه خانم پرستار با كمك سامى لباس هم رو عوض كردن و من رو رو ویلچر گذاشتن و به بخش ديگه برد
سامى رو راه ندادند من همه ش گريه ميكردم خانم پرستار فكر كرد من ترسيدم گفت شما كه بار اول تون نيست سزارین ميشيد چرا مى ترسيد ترس نداره!!! گفتم نه اين گريه خوشحالى هست بعد از ۷ سال دوباره ميخوام نى نى دار بشم خيلى خوشحال هستم
من رو بردن تو يه اتاق كه دوتا آقا اومدن استقبال يكى جوون يكى مسن خودشون رو معرفی كردن كه ما پرستار شما هستيم بعد يه خانم ديگه هم بهشون اضافه شد و من رو رو تخت خوابوندن و و دوباره دستگاه رو به بدنم وصل كردن يكى واسم كت وصل كرد يكى از من چند تا از مایش خون گرفت بعد دوباره رو يه تخت ديگه خوابوندن و بردن اتاق عمل يه آقاى خوش اخلاق و مهربون آومد و گفت من دكتر بى هوشى هستم بعد من رو بلند كردند و همون آقا جوونه و خانمه من رو محكم نگه داشتن و دكتر بيهوشى دارو بى حسى رو تو نخام تزريق كرد
بعد اون خانم دكتر اولى آمد دستامو بستن و پرده رو جلو روم كشيدن و دکتر بى هوشى آومد پيشم تموم طول عمل كنارم بود و با من حرف ميزد همشون با من حرف ميزدند انگار سر ميز شام بوديم و اون ها همه من رو مدتهاست مى شناسند گفتن اسم نى نى چى هست گفتم امیتیس اونجا فهميدم امیتیس علاوه بر معنی ايرانى ش به فرانسوی هم اسم يه سنگ قیمتی هست كه با هاش جوّ اهر مي سازند تو همين وقت صورتم شديدا شروعِ به خارش كرد كه دكتر بى هوشى گفت نرمال هست و گفت چون مامان مهربونى هستى دست هات رو باز ميكنم تا راحت صورتت رو
بخارونی
بعدمتوجه شدم كه با لیزردارندعمل ميكنن دكتر بى هوشى همه چيز رو واسم توضيح ميداد گفت الان دارن سر نی نی روميكشند بيرون يه دفعه صداى گريه زیبای دخترم تموم فضاى اتاق عمل رو پر كرد و همه پرسونل اتاق عمل باهم گفتن bonjour amitis و من از دكتر بيهوشى ساعت رو پرسيدم كه گفت ۰.۴۷دقيقه هست بعد امیتیس رو نشونم دادن و يه پرستار و ماماامیتیس رو بردن از اتاق عمل بيرون ۳۰ دقیقه بعدكارعمل من هم تموم شد و من رو بردن ریکاوری تو اتاق عمل خانم دكتر واسم توضيح دادكه چون هفته ۳۶ زایمان كردى بهترهست بچه ۴۸ ساعت تحت نظر باشه آخه امیتیس كمى هم تب داشت ولى خدا رو شكر اصلا مشكل تنفس نداشت و خود ش كاملا نفس ميكشيد .تو ریکاوری سامى آومد پيشم اون رفته بود و امیتیس رو ديده بود همچين واسم از ش تعریف ميكرد كه اشكم رو در آورد خودم هر ۲ دستم سرم وصل بود سامى تند تند اشكم رو پاك ميكرد
ولى تا صبح صورتم از شدت خارش قرمز شده بود
سامى هم تا ۶ صبح پيشم بود من خوابم برد اون رفته بود كمى وسيله واسم از خونه بياره بعد يه خانمه آومد گفت اگر می خوای بيا بريم طبقه بالا امیتیس رو ببین و كمك كرد كه تو ویلچر بشينم و با هم به طبقه بالا رفتيم مثل يه عروسك ناز خواب بود و دكتر ش گفت همه چيز ش خوب هست و ما به خاطر تبش از ش كلى ازما یش گرفتيم كه همه چيز نرمال هست و فردا ميفرستيم پايين پيش شما چون مى خواهيم مطمئن بشيم ديگه تب نكنه .آخه فوت بچه قبلى تو پرونده م بود واسه همين خيلى خودشون ميترسيدن و كلى مواظب بودن بعد از روز ۵ هم نمی زاشتن مرخص بشيم ميگفتند بايد باشيد تا بچه خوب وزن بگيره ولى من اصلا تو بیمارستان خوابم نمى برد و عصبى شده بودم واسه همين ديگه كلى از من و سامى رضايت نامه گرفتن و با گل قشنگم آومديم خونههههه

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 توسط سحر
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط سحر
نوشته شده در تاريخ شنبه یکم فروردین 1388 توسط سحر










