خوابیدم قبل خواب به خودم گفتم حتما فردا حسام را ببینم میرم بهش میگم ببینم
چی کار با هام داشته ...........
تا فردا صبح خوابم نبرد هی با خودم فکر میکردم که چجوری باید برم جلو و با
حسام صحبت کنم
صبح که از خواب بیدار شدم از قیافه خودم وحشت کردم چشای بی حالم کاملا
نشون میداد شب خوبی را پشت سر نذاشتم
به دانشگاه که رسیدم احساس کردم اصلا توان رو به رو شدن با حسام و ندارم
چجوری باید میرفتم جلو اصلا چی باید میگفتم عقلم میگفت نه نکن ولی خب دلم
چی با اون چی کار میکردم خیلی در مونده بودم همین جور که فکر میکردم
به سمت کلاس رفتم که یه لحظه یه نگاه اشنا را خودم احساس کردم سرم را بلند
کردم دیدم حسام داره از رو به روم میاد صدای ضربان قلبم را میشنیدم سرم را
انداختم پایین و به سرعت از کنارش رد شدم و احساس کردم همین که از کنارش رد
شدم همزمان با من اون برگشت و یه نگاه به عقب کرد
ای خدا با این دل من چی کار میکنه چرا دیگه جلو نمیاد چرا دیگه حرف نمیزنه
سر کلاس که رسیدم بچه ها تا من را دیدن گفتن چی شده نیوشا ؟چرا اینقدر رنگت
پریده گفتم هیچی حسام را دیدم ........
سمیه گفت خب باهاش حرف زدی گفتم: نه روم نشد چی میگفتم خب
گفت پاشو اینجوری بشه تو باز با هاش حرف نزنی میخوای عین برج زهر مار
بشینی تمام روز جلوی ما بیا من باهات میام تا باهاش حرف بزنی
همه بچه ها هم حرف سمیه را تایید کردن و یه جورایی به من شهامت دادن که
برم
با سمیه رفتیم به سمت حیاط دانشگاه به قول اون زمانها واحد دیدئولوژی من از
ترس و اضطراب سرم پایین بود کم کم هم کلاسها شروع شده بود و حیاط تقریبا
خلوت بود با صدای سمیه به خودم اومدم که گفت اونجا رو اون نیمکت با دوستش
نشسته هر چی به حسام نزدیک تر میشدیم اضطراب و استرس من بیشتر میشد
چند قدمی بیشتر نمونده بود حسام هم کاملا متوجه حضور ما شده بود کنار حسام
که رسیدیم احساس کردم که واقعا نمیتونم دست سمیه را گرفتم کشیدمش و
سریع از اونجا رد شدیم و جوری وانمود کردیم که انگار قرار است از اونجا رد بشیم
قیافه سمیه دیدنی بود با دهنی باز که اماده بود به حسام بگه اقای ... دوست من با
شما کار داره
چی شد دختر چرا اینجوری کردی
نمیتونم سمیه به خدا نمیتونم اصلا ولش کن اگه خدا بخواد و قراره ما با هم باشیم
خودش دوباره جلو میاد اینجوری خیلی بده
اون روز اصلا نفهمیدم چجوری کلاسها تموم شد تمام حواسم به کاری بود که
میخواستم بکنم
خدایا چرا من داشتم همچین کاری میکردم یعنی من عاشق شدم !! من که چیزی
از اون پسر نمیدونم پس این چیه اگه عشق نیست چرا با دیدنش اینجوری میشم
چرا دستام میلرزه چرا قلبم اینجوری میزنه
کجایی دختر کلاس تموم شد پاشو بابا چرا با خودت اینجوری میکنی
پرستو اصلا نمیدونم چم شده یه دقیقه میگم کاش باهاش حرف زده بودم یه دقیقه
بعد میگم نه بابا اینجوری چه فکری در باره من میکنه بعدش ولی از فکرش بیرون
نمیام
همین موقع سمیه گفت پرستو این دختر از دست رفت تموم شد و همگی با هم
خندیدن و به سمت بیرون حرکت کردیم همین که از در کلاس بیرون اومدیم
حسام را دیدم که به دیوار رو به رو تکیه داده
ای بابا اخه این چرا با من اینجوری میکرد تصمیم گرفتم بی خیال باشم احساس
کردم داره با من بازی میکنه
برای همین سریع با بچه ها خداحافظی کردم و هر چی گفتند بابا وایسا با هم بریم
گوش نکردم به سمت حیاط رفتم که یه سایه پشت سرم احساس کردم که داره
به من نزدیک میشه
از کنارم رد شد و سریع شماره خونه اش را گفت و رفت
شماره ای که تا امروز هم از یادم نرفته یعد از گذشت ۱۲ سال ..........
ادامه دارد
روزهای قدیم به روزهایی که یکی یه دونه بابا بودم. اره دختر یه دونه خونه !
داستان زندگیم را از زمانی شروع میکنم که برای کنکوردرس میخوندم اون روزها
بود که با سوگند تو کلاس کنکور دوست شدم .دوستی که بر خلاف من تو یه خانواده
شلوغ بزرگ شده بود و باز هم برخلاف من که همه فکرم قبولی تو دانشگاه بود,
ارزوش شوهر کردن بود و تقریبا هر چند وقت یه بار با یکی دوست میشد تا شاید
شاهزاده رویاهاش باشه و اونو از اون خونه شلوغ با خودش ببره ولی هر
بار قلبش شکسته میشد. شاید دلیل اینکه از پسرا بدم میاومد دیدن چشای
گریون دوستم بود ..... ولی نه دلیل دیگه ای هم داشت!! حسام پسری که
روزهای اول دانشجویی خیلی اروم پاش را گذاشت تو زندگیم !!!
خب بر گردم به زمان کلاس کنکور و دوستی با سوگند درسته با سوگند زیاد
اخلاق مشابهی نداشتیم ولی از اینکه دختر شلوغ و شیطونی بود خیلی ازش
خوشم میاومد برای منی که تو یه خونه ساکت بزرگ شدم خیلی شخصیت
جالبی بود این بود که روابطم با سوگند دیگه محدود به کلاسها نبود بیشتر روزها
سوگند خونه ما بود .
تا اینکه نتیجه کنکور اعلام شد و من معماری یه دانشگاه خوب قبول شدم و
سوگند هم یکی از شهر های اطراف ازاد قبول شد این شد یه کمی از هم دور
شدیم .
ماههای اول دانشگاه بود و سوگند باز در گیر یه رابطه جدید و به هم خوردنش و باز
رفته بود تو مود افسردگی و با من به دانشگاه اومده بود تا ازاون حال و هوا خارج
بشه
سر کلاس وقتی استاد داشت حضور غیاب میکرد به اسم حسام رسید فامیلی
جالبی داشت توجهم را جلب کرد به سوگند گفتم عجب فامیلی داشت چرا تا الان
من اسمش رو تو کلاس نشنیدم!سوگند مثل همیشه شروع کرد به مسخره بازی و
ادا در اوردن و سوژه ساختن از رو فامیلی حسام بر گشت یه نگاه به عقب کرد
و یه لبخند زد خدای من چه پسر خوش قیافه ای بود سوگند که با دیدن حسام
ساکت ساکت شده بود و تا اخر کلاس صداش در نمیاومد من هم اون روز هیچی از
کلاس درس نفهمیدم فقط حواسم به حسام بود و اون لبخند زیبا کلا س که
تموم شد سوگند دست منو کشید با خودش تو حیات برد گفت نیوشا خیلی بی
عرضه ای پسر به این خوشگلی تو دانشگاه داری بعد نرفتی سراغش بدو که فقط
به درد خودت میخوره حیف نیست به خدا حروم میشه ها خندم گرفته بود گفتم
خله اخه چی کارش کنم بعد میدونی که من خوشم نمیاد دلت میخواد منم مثل
خودت هر چند وقت یه بار ابغوره بگیرم بی خیال بیا بریم .
ولی حرفهای سوگند اون روز من را خیلی تو فکر حسام برد .....
اون روز از دست سوگند در رفتم ولی راستش را بگم همه حواسم به نگاه و خنده
حسام بود . یعنی عاشقش شده بودم! عشق در یه نگاه ؟؟؟
از فردا ی اون روز بیشتر حسام را میدیدم نمیدونم اتفاقی بود یا ..... به خودم اصلا
اجازه نمیدادم فکرکنم حسام از من خوشش اومده شاید میترسیدم منم مثل
سوگند بشم و اون بلا ها سرم بیاد و هر بار یکی قلب منو بشکونه
تااینکه یه روز با بچه ها استراحت بین کلاس تو بوفه دانشگاه داشتیم چایی
میخوردیم که من حسام را جلوی در بوفه دیدم که داشت قدم میزد دیگه به
حضورش هر جا که بودم عادت کرده بودم از بوفه که بیرون اومدم دیدم یکی میگه
خانوم معذرت میخوام میتونم باهاتون صحبت کنم تمام تنم داغ شده بود بدنم میلرزید
اصلا باورم نمیشد (این خاطرات مال ۱۲ سال پیشه مثل الان نبود تو دانشگاه راحت
یه پسر با یه دختر به راحتی صحبت کنه ) نمیدونم چرا ؟! چی شد گفتم نه و از
کنارش رد شدم و با سرعت به سمت کلاس رفتم از دست خودم عصبانی بودم اخه
چرررررررررررا نیوشا مگه ازش خوشت نمیاد مگه نمیگی خنده قشنگی داره چرا
اینجوری بهش گفتی
اونروز به هر بد بختی بود تموم شد رسیدم خونه اصلا حوصله نداشتم سریع رفتم
خوابیدم قبل خواب به خودم گفتم حتما فردا حسام را ببینم میرم بهش میگم ببینم
چی کار با هام داشته ...........
ادامه دارد
موضوع این وبلاگ تغییر کرده از اپ بعدی یه داستان زندگی را شروع میکنیم دیگه رمزی نیست مگه در
مواقع خاص
کامنتها به هیچ عنوان تایید نمیشه پیشاپیش عذر خواهی میکنم
منتظر اپ بعدی باشید

